خوب اولا باید بگم که از اردیبهشت تا حالا پرنیان خانم به مهد کودک میرن .
اوایل فقط به دلیل اینکه شقایق توی مهدشونه و بعد هم حسب عادت .( البته فقط در نوشتن ساده است چون جگری از من و میم خون شد تا ایشون به مهد عادت کنن. تو ماه اول هر روز با هزار التماس و در خواست با صورتی اشک آلود و موهای پریشون به مهدکودک می رفت.)
ولی با ترفند فرشته مهربون و هدیه هایی که برای ایشون می آورد این قضیه حل شد . خدا رو شکر
تقریبا هر چند روز یکبار قصه وقتی مامان و بابا کوچک بودند این کار را انجام می دادند اجرا می شه تا این مصیبت عظمی مهد رفتن پرنیان حل شه.
چند شیرین کاری مهدکودکی:
پرنیان و مربی مهد:
-مربی رو به پرنیان: پرنیان چرا میوه و خوراکیهاتو نمی خوری؟
-خانم آخه من میوه خور نیستم . موز خورم ( حتما مربی مهدشون تصور کرده بچه بیچاره هر صد سال یکبار موز می بینه که اصلا موز رو جزء میوه به حساب نمی آره.)
پرنیان وشقایق: بیا پولهای آدم بدا رو ازشون بدزدیم و به خدا بدیم!
پرنیان و علم آموزی:
زین پس درشعر اصول دین به جای واژه نبوت بگوییم نقوت ( هر چی هم من و میم بهش می گیم نبوت درسته می گه نخیرم من از خانم شنیدم نقوت درسته.)
حدیث جدید : و کونو صصادقین ( به جای و کونو مع الصادقین )
یا : راست بگین بالا می رین بالاتر از خدا می رین.
کلا به شنیده هاش اعتماد بیشتری داره تا پدر و مادرش.
پرنیان راحت طلب :
مامان: پرنیان شعر زنبور عسل رو بخون
پرنیان: مامان ولش کن . شعر زنبور عسل قشنگ نیست بیا برات شیر تا بخوای مفیده رو بخونم.
در سفر به همدان از این کوزه هایی که آب رو خنک نگه می دارن خریدیم .
پرنیان : مامان؛ مامان جون و مامانی کوزه مثل ما ندارن
مامان: خوب
پرنیان: منم الان این کوزه رو می شکنم تا ما هم دیگه نداشته باشیم اینجوری بهتره(بهتره صورت مساله پاک شه)
پیشرفتها:
تمام رنگها رو می شناسه و در رنگ آمیزی هم پیشرفت قابل توجهی داشته و اولین نقاشی کاملش رو هم در ماه گذشته کشید.
در زمینه فرشته مهربون هم به مرحله تردید رسیده. قبلا هر وقت کار خوبی انجام می داد یا کار بدی نمی کرد فرشته مهربون که تو کانال کولر خونه زندگی می کنه براش جایزه می آورد.
تا اینکه یک شب که پدرش نبود شروع به شیطنت کرد و من رو به کانال کولر کردم و مثلا به فرشته گفتم دیگه نمی خواد برای پرپر جایزه بیاری اصلا بر خونه عمادشون ( بچه همسایه بالایی) و پیش اونا زندگی کن و برای عماد جایزه بگیر.
شوکه شدم زمانیکه با بی خیالی سرش رو بالا برد و گفت : من که می دونم فرشته الکیه تازه اون جایزه نمی آره که بابا پول می ده و برام جایزه می خره اصلا بهش بگو بره خونه عمادشون.
البته کمی تا اندکی هنوز لاپوشونی ادامه داره و اینبار فرشته خودش جایزه می آره ولی علامت سوال ایجاد شده دیگه.
یکی از لذتهای ناتمام مادرشدن پیدا کردن یک همصحبت و همرازه. خوب اینجانب با افتخار اعلام می کنم که از 2 روز پیش من و دخترم یک راز مشترک داریم که جوجه فسقلیم با گذاشتن انگشت سبابه اش جلوی بینی اش ازم خواسته به هیچکی نگم.
جمعه بعداز ظهر من و پرپر رفتیم پارک. بعد از اینکه یک دل سیر بازی کرد بهش گفتم دوست داری چی بخوری ؟ گفت بستنی می خوام. با توجه به اینکه سرفه های شدیدی به خاطر حساسیت می کرد گفتم نه مامان جون هر چیزی جز بستنی . چون بابا گفته که نباید بخوری . فسقل خانم می گه مامان تو بستنی رو بخر من یواشکی می خورمش و به بابا و مامانی اینها نمی گیم این یک رازه . بعدش هم خانممون گفته خبرچینی کاربدیه!( صد البته که بستنی رو میل کردن و رازشون پیش بابایی افشا شد ولی قرار شد باباجون به روی پرپر نیاره )
از کشفیات پرنیان:
پی پی کردن برای بدن مفید و لازمه
می خواهید در آینده چکاره شوید؟
پرنیان: مامان می دونی من دلم می خواد چوپان بشم .
بابا: پس ازفردا می برمت ییلاق و میدمت به صاحب یک گله تا براش چوپانی کنی.
پرنیان : بابا الان که نه وقتی بزرگ شدم!
افاضات جدید:
- مامان خانم حواستو جمع کن!صد بار بهت گفتم رو من پتو ننداز.
-مامان می دونی من برای چی سرفه می کنم چون هر شب پتومو کنار می ندازم و نمی ذارم روم باشه.
-یک شب بعد از رفتن به پارک با ماشین توی شهر دور می زدیم که پرنیان خیلی جدی رو به پدرش کرد و گفت : بابا گیج شدی ها همش داری دور دور می زنی.
تکیه کلام جدید :
دائما می گه : یک فکری به ذهنم رسید.
تصمیم گرفتیم موهاش رو بلند کنیم و الان زمانیکه که موهای حالت دارش نه با کش بسته می شه و نه بدون کش و گیره خوب جمع می شه .
مامان بعد از کلی کلنجار رفتن با موهاش : معلوم نیست موهات به من رفته یا بابات
پرنیان: به هیچکدومتون . چون موهای هر دوتون خیلی قشنگه ( الهی مادر فدات بشه که انرژی دادنت هم به درد عمه ات می خوره)
بعد از دیدن فیلم راپونزل : مامان من هم موهام بزرگ بشه رنگ موهای راپونزل می شه !
یک ایده آلیست تمام عیاره : باید تمام قصه ها و فیلم پایان خوش باشن .قربونش برم از همون اول شروع فیلم شاهزاده رو به وصلت پسر دزده در می آره و می گه الان با هم ازدباج می کنن؟
من تنها هستم//////
پرنیان: مامان می شه برای من یک آبجی بیاری من داداشش بشم؟!!!
بعد از کلی بحث با پرنیان سر اینکه ما فعلا به حضور شما کفایت کرده و علاقه ای به دومی نداریم برای اینکه دست از سر کچلم برداره بهش گفتم اصلا برو به بابات بگو برات یک دادش یا آبجی بخره.
پرنیان : مگه بچه خریدنیه. تو باید شکمت گنده بشه و بعدش شکمتو پاره کنی و بچه ازش در بیاد!
کماکان نباید فکر کنید که به داشتن خواهر یا برادر علاقمنده چون هر بار که من رو اذیت می کنه بهش می گم خوب منم می رم یک نی نی دیگه می آرم اسمش رو هم می ذارم سارینا .
بلافاصله از موضعش عقب نشینی می کنه و می گه : خوب اونوقت دلت برام تنگ می شه هی می گی بچه ام کو (قربون اون زبون درازت برم)
