درباره نویسنده
وفا
12 شهریور 82 با همسرم ازدواج کردم . ثمره این ازدواج پرنیان کوچولوی ماست که در تاریخ 1 دی ماه 1386 قدم به این دنیا گذاشت. اینجا از خاطراتش و روزمرگی ها می نویسم . ارادتمند وفا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • وفا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠
  • چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠
  • یکشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٩
  • عزیزم تولدت مبارک
  • سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩
  • دختر کوچولوی من سلام
  • سه‌شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٩
  • من غرغر می کنم پس هستم
  • دستاوردهای ما
  • پایان سال 88
  • یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۸
  • ضبط صوت
  • دو ساله
  • در تلقین خوشبختی
  • غرغر نامه
  • جوبار و ایداس من کو؟
  • پرنیانٍ ؟
  • 20ماهگی
  • 18 ماهگی ات
  • پیشرفت های پرپری
  • نوروز 88 و ماوقع
  • چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧
  • شرح احوال
  • آنچه بر ما وارد شد
  • نوروز 87
  • ادامه ماجرا
  • کل وقایعی که از تاریخ تولد پرنیان تا حالا رخ داده (1):
  • کل وقایعی که از تاریخ تولد پرنیان تا حالا رخ داده (1):
  • خاطره تولد
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر




Birthday Tickers from WiddlyTinks.com
مهر و وفا
 
نویسنده: وفا - چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠

آروم آروم سال 90 هم داره به پایان میرسه. این سال یکی از پر فراز و نشیب ترین سالهای عمر من بود اتفاقات شیرین و تلخ زیادی برای من افتاد.

سالی که نتیجه چند ماه زحمت و تلاشم رو گرفتم و تونستم به هر دو هدف تعیین شده ام برسم.

پرنیان کوچولوی من که مهدکودکی شد و خوشبختانه تونستم به هدف کوتاه مدتی که برای خودم تعیین کرده بودم برسم.

 

پرنیان و وقایع اتفاقیه:

 

روحیه تنوع طلب ایشون :

تا حالا ارتقای شغلی شنیده بودید، حالا می خوام از ارتقا و پیشرفت تحصیلی دخترکم بگم . پرنیان خانم که تا چند ماه پیش بچه مهدکودکی بود از مهد به ستوه اومد و در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت خودش رو ارتقا بده به این ترتیب که یک روز صبح اعلام کرد که دیگه به مهد نمی ره . البته با ایشون به شیوه دموکراتیک برخورد نشد و با استفاده از عنصر زور اونروز رو به مهد مشرف شدند ولی با تحقیقات صورت گرفته از سوی اینجانب به این نتیجه رسیدیم که سرکار خانم چون قدشون از بچه های مهد بلندتره فکر می کنن در شان ایشون نیست که در مهد بمونن و با مذاکراتی که با مسئولان مهد داشتیم ایشون ارتقای تحصیلی داده و طی چهار ماه مقطع تحصیلی خود رو به پیش دبستانی ارتقا داد. البته دانش آموز افتخاری هستند و این یعنی باید دو بار پیش 1 رو بگذرونه.

 

وای از دست این دختره :

نوشته بودم که پرپر جانمان دلش نی نی می خواهد که البته مال خودمون باشه . چند باری هم تقاضای خودش رو گذاشته برای بررسی ما. اینجاست که مامان به ستوه می آد و شروع می کنه به بافتن یک قصه: ببین دخترم همه بچه ها قبل از اینکه به دنیا بیان اون بالا پشت ابران و منتظرن تا خدا اونا رو بفرسته تو شکم مادراشون .نی نی ما هنوز نوبتش نشده.

و حالا عکس العملهای بعدی:

مامان بیا با هم دعا کنیم تا خدا بچه مون رو زودتر برای ما بفرسته .

مامان می شه به خدا بگی زودتر  به امام حسین بگه بیاد (مامان : امام حسین که شهید شده باید بگی امام زمان بیاد) پرپر: نه مامان . اون امام حسینو نمی گم دارم داداشمو می گم. (مامان:بله!) پرپر: آخه خودت گفتی دوست داری اسم نی نیمون امام حسین باشه

 

* من همیشه اسم حسین رو دوست داشتم و پرپر هم اینو می دونه.

 

سوالات حیثیتی :

مامان می دونی بچه چه جوری به دنیا می آد؟ خدا بچه ها رو از پشت ابرها پرت می کنه پایین و می ندازه تو سر مامانا . بعدش بچه می ره تو شکم مامانا گنده می شه و بعدش هم بچه ها از پای مامان در می آن.

آخییییییییش

 

پرنیان و عشق ورزی به بابا :

بابایی وقتی از سرکار اومدی خونه مامانی من اومدم طرفت بغل و بوس بوسیت کردم می دونی چرا ؟ آخه انقدر دلم برات تنگ شده بود که دلم برات غش رفت.

 

مامان و خونه تکونی:

در حین جمع کردن لباسای قدیمیش و انتقال به کمد دیواری هستم. وقتی لباسهای نوزادیشو نشونش می دم ذوق می کنه و با خوشحالی و شعف اونا رو می گیره دستش بعد یک نگاه عاقل اند سفیهی می کنه و میگه : اینا که مال من نیست این لباسای مهدیه است من که انقدری نبودم!

 

آره مادر جان ما تو رو از لپ لپ هینقدری در آوردیم.

 

فلسفه بزرگ شدن:

من بزرگ شدم چون:

دستم به شیر آب دسشویی می رسه.

خودم می تونم در یخچالو باز کنم و آب بردارم.

مامان خانم و آقای پدر بچه تون بزرگ شده چرا باور ندارین

 

در یک مهمانی رو دربایستی دار:

در منزل عموی پرنیان دعوتیم و فامیل های دورتر هم حضور دارند.در حین خوردن ناهار مقداری غذا روی لباسش می ریزد. پرنیان با صدای خیلی بلند: وای مامان ریخت رو لباس عیدم. و بعد خنده های حضار

معلم آداب:

محمد خواهرزاده ام که کلاس سومیه وارد خونه مامان می شه و سلام نمی کنه.

پرنیان رو به محمد می گه: محمد سلام یادت رفت بکنی کار خیلی بدی کردی.

 

تولد:

امسال تولد پرنیان رو سه نفری برگزار کردیم . به دو دلیل اولا که مسافرت به کربلا که قرار شد 3 دی بریم و دلیل دیگه اش امر خطیر گشادی پدر و مادر

پس تصمیم گرفتیم که با کمک پود کیک آماده خودمان برای دخترک کیک بپیزیم .هر چند نتیجه کار چنداد دلخواهش نشد و کیکش بعد از برگردوندن از قالب وا رفت ولی از شوق دیدن فشفشه ها و فوت کردن کیک تولدش چیزی به روی ما نیاورد.

کادوی تولدش هم یک النگوی پهن شد که با ذوق تا به خواجه شیراز هم نشونش می داد و لبریز از عشق من و میم رو می بوسید. ای دخترک طلا دوست

البته با وجودی که برای پرپر تولد نگرفته بودیم عزیزانمون ما رو شرمنده کردند و  دخترک رو کادو بارون کردن .

 

و اماااااا

دسته گل های مهد کودک :

گم کردن یک لنگه گوشواره اش

گم کردن 3 لنگه جوراب در فواصل زمانی کوتاه

چنگ زده شدن توسط بچه ها

گم شدن تموم وسایل مهدش

دخترم باید یاد بگیری که قوی بشی هر چند گاهی لطمه خوردنت خیلی آزارم می ده ولی برای اومدن به اجتماع آدم بزرگا هزینه داره. هر چند همیشه من و پدرت سعی می کنیم مثل کوه پشتت وایسیم.( جالبه مربیان مهد عقیده دارن ما پدر و مادرای حساسی هستیم خیلی ممنونم.(با لحن م ه ران م دیری))

 

فامیلی دوستان مهدکودکی: البته اینها مواردی است که ایشون اصلا قبول ندارن که غلط تلفظ می کنن.

صفاجور ( که صفاجو درسته)

موستمحمدی (که دوست محمدی درسته)

انیتیس(امیتیس)

 

راستی اسم مادر پیامبر چیه:

پرنیان: خلیجه

 

عزیزدلم بهترینهای دنیا را برات آرزومندم و از صمیم قلبم بهت افتخار میکنم.

نظرات ()



 
نویسنده: وفا - یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠

خوب اولا باید بگم که از اردیبهشت تا حالا پرنیان خانم به مهد کودک میرن .

اوایل فقط به دلیل اینکه شقایق توی مهدشونه و بعد هم حسب عادت .( البته فقط در نوشتن ساده است چون جگری از من و میم خون شد تا ایشون به مهد عادت کنن. تو ماه اول هر روز با هزار التماس و در خواست با صورتی اشک آلود و موهای پریشون به مهدکودک می رفت.)

ولی با ترفند فرشته مهربون و هدیه هایی که برای ایشون می آورد این قضیه حل شد . خدا رو شکر

تقریبا هر چند روز یکبار قصه وقتی مامان و بابا کوچک بودند این کار را انجام می دادند اجرا می شه تا این مصیبت عظمی مهد رفتن پرنیان حل شه.

 چند شیرین کاری مهدکودکی:

 پرنیان و مربی مهد:

-مربی رو به پرنیان: پرنیان چرا میوه و خوراکیهاتو نمی خوری؟

-خانم آخه من میوه خور نیستم . موز خورم ( حتما مربی مهدشون تصور کرده بچه بیچاره هر صد سال یکبار موز می بینه که اصلا موز رو جزء میوه به حساب نمی آره.)

 

 پرنیان وشقایق: بیا پولهای آدم بدا رو ازشون بدزدیم و به خدا بدیم!

 پرنیان و علم آموزی:

 زین پس درشعر اصول دین به جای واژه نبوت بگوییم نقوت ( هر چی هم من و میم بهش می گیم نبوت درسته می گه نخیرم من از خانم شنیدم نقوت درسته.)

 حدیث جدید : و کونو صصادقین ( به جای و کونو مع الصادقین )

یا : راست بگین بالا می رین بالاتر از خدا می رین.

کلا به شنیده هاش اعتماد بیشتری داره تا پدر و مادرش.

 پرنیان راحت طلب :

مامان: پرنیان شعر زنبور عسل رو بخون

پرنیان: مامان ولش کن . شعر زنبور عسل قشنگ نیست بیا برات شیر تا بخوای مفیده رو بخونم.

 

در سفر به همدان از این کوزه هایی که آب رو خنک نگه می دارن خریدیم .

پرنیان : مامان؛ مامان جون و مامانی کوزه مثل ما ندارن

مامان: خوب

پرنیان: منم الان این کوزه رو می شکنم تا ما هم دیگه نداشته باشیم اینجوری بهتره(بهتره صورت مساله پاک شه)

 پیشرفتها:

تمام رنگها  رو می شناسه و در رنگ آمیزی هم پیشرفت قابل توجهی داشته و اولین نقاشی کاملش رو هم در ماه گذشته کشید.

 در زمینه فرشته مهربون هم به مرحله تردید رسیده. قبلا هر وقت کار خوبی انجام می داد یا کار بدی نمی کرد فرشته مهربون که تو کانال کولر خونه زندگی می کنه براش جایزه می آورد.

تا اینکه یک شب که پدرش نبود شروع به شیطنت کرد و من رو به کانال کولر کردم و مثلا به فرشته گفتم دیگه نمی خواد برای پرپر جایزه بیاری اصلا بر خونه عمادشون ( بچه همسایه بالایی) و پیش اونا زندگی کن و برای عماد جایزه بگیر.

شوکه شدم زمانیکه با بی خیالی سرش رو بالا برد و گفت : من که می دونم فرشته الکیه تازه اون جایزه نمی آره که بابا پول می ده و برام جایزه می خره اصلا بهش بگو بره خونه عمادشون.

البته کمی تا اندکی هنوز لاپوشونی ادامه داره و اینبار فرشته خودش جایزه می آره ولی علامت سوال ایجاد شده دیگه.

 

یکی از لذتهای ناتمام مادرشدن پیدا کردن یک همصحبت و همرازه. خوب اینجانب با افتخار اعلام می کنم که از 2 روز پیش من و دخترم یک راز مشترک داریم که جوجه فسقلیم با گذاشتن انگشت سبابه اش جلوی بینی اش ازم خواسته به هیچکی نگم.

جمعه بعداز ظهر من و پرپر رفتیم پارک. بعد از اینکه یک دل سیر بازی کرد بهش گفتم دوست داری چی بخوری ؟ گفت بستنی می خوام. با توجه به اینکه سرفه های شدیدی به خاطر حساسیت می کرد گفتم نه مامان جون هر چیزی جز بستنی . چون بابا گفته که نباید بخوری . فسقل خانم می گه مامان تو بستنی رو بخر من یواشکی می خورمش و به بابا و مامانی اینها نمی گیم این یک رازه . بعدش هم خانممون گفته خبرچینی کاربدیه!( صد البته که بستنی رو میل کردن و رازشون پیش بابایی افشا شد ولی قرار شد باباجون به روی پرپر نیاره )

 

از کشفیات پرنیان:

پی پی کردن برای بدن مفید و لازمه

 

می خواهید در آینده چکاره شوید؟

پرنیان: مامان می دونی من دلم می خواد چوپان بشم .

بابا: پس ازفردا می برمت ییلاق و میدمت به صاحب یک گله تا براش چوپانی کنی.

پرنیان : بابا الان که نه وقتی بزرگ شدم!

 

 افاضات جدید:

- مامان خانم حواستو جمع کن!صد بار بهت گفتم رو من پتو ننداز.

 -مامان می دونی من برای چی سرفه می کنم چون هر شب پتومو کنار می ندازم و نمی ذارم روم باشه.

 -یک شب بعد از رفتن به پارک با ماشین توی شهر دور می زدیم که پرنیان خیلی جدی رو به پدرش کرد و گفت : بابا گیج شدی ها همش داری دور دور می زنی.

 تکیه کلام جدید :

دائما می گه : یک فکری به ذهنم رسید.

 

تصمیم گرفتیم موهاش رو بلند کنیم و الان زمانیکه که موهای حالت دارش نه با کش بسته می شه و نه بدون کش و گیره خوب جمع می شه .

مامان بعد از کلی کلنجار رفتن با موهاش : معلوم نیست موهات به من رفته یا بابات

پرنیان: به هیچکدومتون . چون موهای هر دوتون خیلی قشنگه ( الهی مادر فدات بشه که انرژی دادنت هم به درد عمه ات می خوره)

 

بعد از دیدن فیلم راپونزل : مامان من هم موهام بزرگ بشه رنگ موهای راپونزل می شه !

 یک ایده آلیست تمام عیاره : باید تمام قصه ها و فیلم پایان خوش باشن .قربونش برم از همون اول شروع فیلم شاهزاده رو به وصلت پسر دزده در می آره و می گه الان با هم ازدباج می کنن؟

 

 من تنها هستم//////

پرنیان: مامان می شه برای من یک آبجی بیاری من داداشش بشم؟!!!

 بعد از کلی بحث با پرنیان سر اینکه ما فعلا به حضور شما کفایت کرده و علاقه ای به دومی نداریم برای اینکه دست از سر کچلم برداره بهش گفتم اصلا برو به بابات بگو برات یک دادش یا آبجی بخره.

پرنیان : مگه بچه خریدنیه. تو باید شکمت گنده بشه و بعدش شکمتو پاره کنی و بچه ازش در بیاد!

 کماکان نباید فکر کنید که به داشتن خواهر یا برادر علاقمنده چون هر بار که من رو اذیت می کنه بهش می گم خوب منم می رم یک نی نی دیگه می آرم اسمش رو هم می ذارم سارینا .

بلافاصله از موضعش عقب نشینی می کنه و می گه : خوب اونوقت دلت برام تنگ می شه هی می گی بچه ام کو (قربون اون زبون درازت برم)

نظرات ()



 
نویسنده: وفا - چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠

دوباره دست به قلم شدم.

سال 90 هم از راه رسید . تا حالا که 17 روز از این سال گذشته سال بدی نبوده و ما هم شکر خدا راضی هستیم .

تقریبا 3-4 ماهی می شه که از پرنیان ننوشتم . دخترکم این روزها چیزای زیادی یاد گرفته که البته مقتضای سنشه.

 

تصمیمات سال 90:

اولین تصمیم 90: فرستادن پرپر به مهد کودک ( خدایا کمکم کن موفق بشم .)

دومین تصمیم 90: غلبه بر تنبلی ام برای ادامه راه

 

خب بریم سراغ آنچه که در تعطیلات اتفاق افتاده:

امسال هم مطابق سالهای گذشته برای مسافرت برنامه خاصی نداشتیم و عیدمون به دید و بازدیدهای معمول گذشت.البته قبل از تحویل سال نو پرنیان عاشق سفره هفت سین شده و تو آماده کردنش کلی بهم کمک کرد و تقریبا تو روزهای اول هر روز دکورش رو تغییر داد و تا جایی که براش امکان داشت سعی کرد که دختر خوبی باشه .( نوشتم امکان چون شیطنت واقعا تو ذات این فسقل خانمه) سیزده بدر رو هم مثل سال گذشته از دو روز قبلش با خانواده من گذراندیم که خوشبختانه خوش گذشت.ضمن اینکه تو روزهای اول عید به عروسی پسر دخترخاله ام دعوت شدیم و پرنیان خانم قرهای تنش رو خالی کرد و تا تونست رو دنباله لباس عروس خانم پاتیناژ رفت.  

 

و اما خود پرنیان

خب ما برای پرنیان تولد گرفتیم و برق شادی رو توی چشمای اون و بچه های دیگه دیدیم.ولع باز کردن کادوها که از اول مهمونی تا دقیقه باز کردن کادوهاش با او بود و به محض اعلام کادوهای مهمونا اونا را پشت سرش قایم می کرد و تا نیمه های شب با اسباب بازی های جدیدی که مهمونا براش خریده بودن سرگرم بود.

انگشت زدن به کیک و ناخنکهاش – تشکرش از مهمونا که همه رو خوشحال و شگفت زده کرد.

پرنیان رو به بابا ( بعد از گرفتن کادوهاش) : میشه دوباره برام تولد بگیرید؟

 

عادت جدیدی که پیدا کرده اینه که برای رسیدن به مقاصدش از کلمه لطفا استفاده می کنه و با این کلمه سحر انگیز تمام دستوراتش رو باید اجرا کنیم .( قضیه از اونجا شروع شد که من براش کارهاشو انجام نمی دادم مگر اینکه از کلمه لطفا استفاده می کرد و جالب اینجاست که اگه بعد از گفتن لطفا حرفش رو گوش ندیم ناراحت می شن.)

 

پیشرفتش در بازسازی پازلهاش عالیه و واقعا بازی های فکری رو دوست داره .( البته بازی فرکی!)

 

پیشرفت زیادی در یادگیری سوره ها نداشته و با جملات هم آهنگ ولی نامفهوم سوره توحید رو می خونه. ( حتی یک روز به پدرش گفت : بابایی بیا با هم بازی کنیم . اسم تو هم صمد باشه که تو قل هو ا.. احد هست.

 

در شناسایی رنگها کمی پیشرفت کرده و به جای استفاده از یک رنگی و دورنگی ، رنگهای قرمز و آبی رو می شناسه.

 

عاشق برنامه بفرمایید شامه و معمولا اسم شرکت کننده های هر هفته رو می دونه و برای مامان جون و مامانی اش هم تعریف می کنه.

 

تو این چند مدت فهمیدم که دخترکم خیلی خیال پردازه و این قابلیت رو داره که حتی سرنوشت شخصیتهای قصه هایی رو که قبلا شنیده رو تغییر بده.

 

طریقه استفاده از دستگاه دی وی دی رو یاد گرفته و در پخش کارتونهای مورد علاقه اش خود کفا شده.

 

تصمیم گرفتیم که پرنیان برای خواب به اتاق خودش بره . مکالمه بابا و پرپر:

بابا: از این به بعد دختر گلم شبها می یاد روی تخت خوشگل خودش می خوابه.

پرنیان: باشه بابایی حالا که تخت منم خوشگله یک شب همه رو تو تخت من بخوابیم . یک شب رو تخت شما!!!!!!

 

پرنیان هنوز عادت خوابیدن روی دست من و باباش رو ترک نکرده و برای حفظ این امتیاز و بردن دل ما دایما بازوی منو بابایی رو می بوسه و می گه دست مامانی خیلی نرمه مثل نونه و دست بابایی هم مثل کره است.

 

نظرات ()



 
نویسنده: وفا - یکشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٩

اهم اخبار:

 

دخترکم عاشق تلویزیون و دیدن تمام برنامه های تلویزیونه . خوب اگه این برنامه ها کارتون باشه که چه بهتر و اگرنه هر برنامه دیگری رو می بینه من جمله مختار نامه . این موضوع رو نوشتم تا اتفاقاتی که بعد از تماشای این سریالها روی ذهن کوچیکش می افته تعریف کنم:

یک روز پرنیان و مامانیش با هم مشغول تماشای برنامه آشپزی بودن و آشپز برنامه هم داشته مواد لازم غذا رو می گفته و یکی از مواد لازم ماکارونی صدفی بوده که ناگهان پرنیان با صدای بلندی فریاد می کشه که ماکارانی که صدفی نیست فقط مختار صدفیه ! و اینگونه بود که بعد از این ماجرا تقریبا تو اعضای خانواده ما مختار ثقفی به مختار صدفی تغییر نام داد.

ماجرای بعدی هم مربوط می شه به تماشای تلویزیون با مامان یعنی من. یک شب من و پرنیان مشغول دیدن فیلم سینمایی بودیم و یکی از شخصیتهای داستان فیلم اسمش غلام بود که پرنیان بلافاصله اظهار فضل نموده و گفت مامان یادته اسم سرایدار ساختمان 85 هم غلامه! یا آقا کامران و خاله قزی رو در سریال خوش نشین ها به خوبی شناسایی کرده و تو هر فیلم دیگه ای که ببینه با همون اسمها تعریف می شن.

 

 

پرنیان واقعا در مجالسی که با مامان جون و مامانی و بدون من می ره باعث افتخار ماست و خیلی حفظ آبرو می کنه .

و معمولا با تعریفهایی که بعدا می شنوم می بینم که بدون حضور من مودبانه تر رفتار می کنه . یکی از خصوصیات بچه من اینه که خیلی مهمون نوازه ولی یک بار که با مامانی رفته بوده روضه توی این جلسه روضه مادر زندایی میم هم حضور داشته و به پرپر خانم می گن که پرنیان منو دعوت می کنی بیام خونه تون . پرنیان هم یک نگاهی به این خانم می اندازه و می گه من که دوست دارم تو بیای خونمون ولی مامانم اجازه نمی ده بیای خونه ما و تو رو توی خونمون راه نمی ده! (اینطوری که پیش بره یک ذره آبرو هم پیش مردم واسه من نمی ذاره.)

 

در مورد منهدم شدن اسباب بازی هاش زیاد اینجا نوشتم اینبار نوبت آدم آهنی بود که از دو پا فلج بشه و تقریبا همه عروسکهای سیسمونی به فنا رفت .

 

پرپرکم استاد تکه اندازی و بازی با کلمات شده!(واقعا در این مدل استفاده از استعدادش در عجبم.) و عادت کرده که به محض انداختن کلید توسط پدرش و ورود بابایی بره قایم بشه و باباش بره پیداش کنه و تمام خونه فریادهای شاد و خوشحالش پرکنه. شیرین زبان خانوم یک شب که پدرش بیرون از خونه بود به من رو کرد و گفت مامان جونی هر وقت بابای بچه هات! اومد بهش بگو که من خوابیدم تا بعدش بیاد و منو پیدا کنه. ( البته مدل قایم شدنش دقیقا مثل کبکه یعنی دستاشو می ذاره روی صورتش و می گه قایم شدم.)

 

عزیزکم هنوز هم یک سری از کلمات رو نمی تونه درست تلفظ کنه مثل نون سوخاری : نون خاساری- ببخشید : بقشید.

 

در راستای گرفتن جشن تولد در پنج شنبه این هفته تا اطلاع ثانوی هیچ کس حق دعوا کردن با او رو نداره چون با این تهدید مواجه می شه که چون بچه بدی بودی تولدم دعوتت نمی کنم حتی اگه طرف صحبت باباش باشه چون قرار تولد رو من براش بگیرم!

 

اولویت های دوست داشتن تغییر می کند: 1- مامان 2- بابا ( تا ببینیم آخر و عاقبت این چرخه به کجا می رسه )

 

پرنیان توی یکی از جلسه ها که خونه همسایه مامانی برگزار شده جایزه اخلاق گرفته و موفق شده یک جعبه ماژیک دریافت کنه و الان رد ماژیکهاش رو می تونید در جای جای خونه ما ببینید البته اگر ماژیک های سالم مونده رو در نظر بگیریم .( پسر عمه اش هم یک جعبه ماژیک دقیقا شکل ماژیک نامبرده داره . پرنیان رو به علی : علی این ماژیکهات رو همسایه مامانی بهت داده؟!)

یک روز که عمه اش اومده بود خونه ما ، پرنیان در حال دیدن سریال اسب سیاه بود و و ادای اسب سیاه رو در می آورد . عمه رو به پرنیان: عمه جون میای یه بوس بهم بدی ؟

پرنیان : اسب که بوس نمی ده.

 

بچه ام دچار بحران دوست نداشته شدنه. چرا؟ چون بلافاصله که کار بدی انجام می ده و طرف باهاش سرسنگین می شه . می آد و می گه با من قهری . دیگه دوستم نداری و تا زمانیکه مطمئن نشه که دوستش داریم ول کن نیست.

 

مهارتش در گرفتن ژست موقع عکس گرفتن از صد تا مانکن بیشتر شده ماشاءا..

 

خب متاسفانه باید بگم که بعضی از اوقات استفاده ابزار تهدید واجبه وقتی که دخترک شیطنتهای نا معقول انجام می ده یا گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست به همین خاطر گاهی مجبور می شیم او را با ندای وحی تهدید کنیم . در این موارد پرپرکم هم گوشی رو برمیداره و میگه نون خشکی دوست منه الان بهش می گم بیاد شما رو ببره .

 

خوشبختانه پرنیان شب ادراری نداره ولی هر چند ماه یکبار سر جاش بارون می آد . یک روز صبح وقتی که متوجه شدم خانوم جاش رو خیس کرده بیدارش کردم و ملحفه تخت رو عوض کردم آروم به سمتم اومد و گفت مامان رو تخت آب ریخته؟  ( مطمئنم که از اتفاقی که پیش اومده بود شرمنده بود.)

 

یک روز تصمیم گرفتم مثل یک کدبانوی نمونه ماست بندی انجام بدم . پرنیان اومد و پرسید که داری چیکار می کنی؟ بهش گفتم میخوام ماست بچسبونم . بچه ام فکر می کرد الان با چسب مشغول انجام این عملیات می شم چون با آوردن چسب شیشه ای به آشپزخونه و اصرار که بیا ماست رو بچسبون .(فدات بشم مادددررر)

 

با عرض معذرت روم به دیوار : پرنیان بعد از انجام کار دوم توی دستشویی رو به مامان : مامانی روی پی پی آب داغ نریز می پزه

 

دخترک عاشق شستن دستاش با صابونه . فراوانی شستن دستاش تقریبا روزی 10 باره . اینجاست که مامان ترفند می زنه : اگه زیاد صابون بزنی دستات تموم می شه.

 

عاشق درست کردن لوگوئه و هر بار هم برج ایلاد! رو می سازه.

 

بسیار تنبل تشریف دارن، هر وقت که با هم به جایی می ریم و مجبوریم با تاکسی رفت و آمد کنیم باید غرغر ایشون رو تحمل کنم و هر بار که از بغل کردنش شاکی می شم می گه می خواستی به تاکسی بگی تا جلوی در بیاد.

 

از شونه کردن موهاش بیزاره و هر بار که می خوایم موهاش رو شونه کنیم می گه من پسرم به موهام دست نزنین. (با توجه به ترسش از سلمونی می گفت : منو سلمونی نبرین موهامو شونه می کنم .) بالاخره بعد از تلاش ها و مرارتهای بسیار برای تولدش او رو با عموش به سلمونی بردیم و جماعتی از شونه کردن موهای بلندش راحت شدند.(انصافا خانمی کرد و جیک هم نزد البته منهای غرغرهای آخرش که با سرگرم شدن با آکواریوم مغازه کمتر شد.)

 

پرنیان امسال با دستای خودش آدم برفی درست کرد و واقعا لذتش رو برد . خدا رو شکر

و در پایان خدایا کمکم کن که یک روز اینجا بنویسم که بچه ای دارم که لجبازی نمی کنه چون واقعا این کارش ذله ام کرده. تمام

نظرات ()



عزیزم تولدت مبارک
نویسنده: وفا - چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩

خدا نگهدار روزهای زیبای سه سالگی  ،خدانگهدار بوسیدن های بی اجازه ، گرفتن دست های کوچک بدون تقلای باز کردن گره دستها و سلام بر علایم استقلال. بزرگ شدی بدون اینکه حواسم باشد .

پرنیان عزیزم امسال سه سالگی ات را جشن می گیریم و باهم به استقبال 4 سالگی ات می رویم ( البته فعلا که به یک کیک تولد کوچیک در شب یلدا بسنده کرده ایم تا ببینیم بعدا چه می شود.). این روزها خیلی شیرین زبان شده ای و از هر دری برای نشان دادن احساساتت استفاده می کنی. اینکه همیشه می خواهی فقط حرف خودت به کرسی بنشیند.

مینویسم تا یادم نرود:

بنویسم از وقتهایی که پشتت رو به من می کنی و با علامت قهر رو دستای بابایی به خواب می ری.بنویسم از مهربانی های بی دریغت وقتی مامان کوچولویم می شوی و صورتم را ماچ مالی می کنی . بنویسم از وقتهایی که از کلاس برمی گردم و با پدرت به دنبالم می آیی و وقتی آغوشم را برایت باز می کنم خودت را زیر صندلی عقب ماشین قایم می کنی و این یعنی اینکه با من قهری و اگه تا چند دقیقه دیگر خوراکی خاصی رو نکنم به من محل نمی گذاری. بنویسم که اولویت های دوست داشتن اطرافیانت شده :1-بابا2- مامان

از شاهکارهای ایشون:

یک روز خانوم نشسته تو یک جمع زنونه و با صدای بلند به مامانم افاضات فرمودن که مامان جون تو چاقی ؟مامانم هم با تعجب گفته چطور مگه؟ پرنیان هم گفته آخه مامان من چاقه شبا طناب می زنه لاغر شه. شما بگید من چه کنم با این کلاغ کوچولو تو خونه ام که حتی اگه آب هم بخوریم می ره گزارش می ده.

یکی از همین روزها پرنیان تو خونه مامان جونی یادش‌ رفته جیشش رو بگه مامان جون هم حسابی دعواش کرده و بهش گفته دیگه خونه من نیا . از اونجایی که دخترکم عاشق مادرمه و واقعا توقع این برخورد رو از مادرم نداشته با بغض و گریه به مامانم گفته دیگه نه خونه شما می آم نه خونه مامانی . از فردا خونه خودمون می مونم.قربون دل نازکت بشم که حتی طاقت یک دعوای کوچولو رو هم نداری.( ای کوچولوی سیاستمدار من درسته که تو خونه خودمون حتی با الفبای منت کشی هم آشنا نیستی ولی خوب بلدی با بوسیدن دستهای مامان جون ناراحتی شو از دلش در بیاری.)

پرنیان بازی اولی گفت بریم دزدی رو یاد گرفته . وقتی نوبت به انگشت شستش می رسه نمی تونه من من کله گنده رو بگه . پس می گه من من گنده گنده.

مدت ها بود که تصمیم داشتیم آموزش قران و شعر و قصه رو در برنامه اش بگنجونیم . هر بار که در موردش صحبت می کردیم سریع به حاشیه می رفتی و با بی خیالی می گفتی می خوام تلویزیون ببینم ( متاسفانه پرنیان حتی برنامه های بزرگسالان رو هم مشتاقانه می بینه )خلاصه یک شب من و میم داشتیم بهش سوره توحید رو یاد می دادیم تصمیم گرفتیم آموزش رو با بازی همراه کنیم . پس یک بار من آیه رو می خوندم یک بار میم و در نهایت پرنیان . نتیجه این شد که من :قل هو الله احد . میم : قل هو الله احد و پرنیان : احد. ( واقعا در تعجبم این بچه در گشادی به کی رفته!) البته این برنامه تا پایان سوره به همین ترتیب ادامه داشت.

باز هم مهد کودک و ماجراهاش: گفته بودم که پرنیان خیلی به مادرم وابسته است؟ یکی از دلایل اصلی سپردنش به مهد کم کردن این وابستگی زیاده. به همین خاطر میم هر شب سخنرانی قرایی در جهت مدح و ثنای مهدکودک بعمل می آره . مثلا از خوبی های مهد اینه که بچه ها لباس فرم می پوشن! کلی اسباب بازی و دفتر و دستک براشون می خرن و خلاصه مدینه فاضله ایه برای خودش . و بازی من هم با دخترک این شده که من بچه اش می شم که در آرزوی رسیدن به مهدکودک در حال له له زدنه و خیلی ناراحته که مامان جون در کودکیش او رو به مهد نسپرده! پس توی بازی پرنیان دخترشو که من باشم می بره مهد و با خوشحالی می ره سرکار. حالا فکر می کنید این بازی خیلی موثر واقع شده و دخترم عاشق مهد شده نخیر . بعد از این همه جنگولک بازی ها بالاخرهصبح روز بعد که از خواب بیدار می شه و ازش درخواست رفتن به مهدو می کنیم می گه : اکه خیلی دوست داری بری مهد برو من هم به جای تو می رم سرکار یا به مامان جون گفتن که من خونه شما می مونم تو برو مهد.

نظرات ()



 
نویسنده: وفا - سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩

من دخترکی دارم همخون من که چیزی بیش تر از همه زندگی من است. دختر کوچولویی که با آمدنش رابطه من و پدرش را معنی دیگری داد.دختر کوچولویی که دارد رفیقم می شود . در حمام با من قهر می کند با هم دعوا می کنیم و بعد از چند دقیقه بعد از آمدن از حمام وقتی که دارم با چشمهایم،با التماس در نگاهم از او می خواهم که با من آشتی کند . بی پروا به سمتم می آید و گونه های براقش را روی لبهایم می گذارد و می گوید بوسم کن . این یعنی اینکه بیا آشتی آشتی . دختر کوچولویی که گاهی یادم می رود چقدر کوچک است وقتی امر و نهی می کند و از او افاضات بزرگانه تراوش می کند. البته که او زیباترین ، باهوش ترین و طنازترین نیست ولی ما او را با همه عیبها و خوبی های خاص خودش یک جور بی بدیلی دوستش داریم . راحتت کنم این بچه نفس ما شده است. وقتهایی که خودخواهانه دستان کوچکش را روی دستان ما می گذارد و به ما اجازه نمی دهد که در کارهایش کمک کنیم. وقتهایی که پرخاش می کند. وقتهایی که با شیطنت هایش خودنمایی می کند دلمان می خواهد با او بزرگ شویم اصلا بیا همه را در یک جمله خلاصه کنم. این بچه تنها عشق مشترکی است که مال هر دوی ماست.

من مادر پرنیان کوچولویی هستم که همیشه پیشش نیستم تا برایش مادری کنم. بلد نیستم در مقابل بچگی کردنهاش بی حوصلگی نکنم و بعضی اوقات با کودکیش کنار بیام. گاهی یادم می رود من براش تکیه گاه محکمی هستم که باید کنارش باشم. گاهی یادم می رود صبور باشم وقت شیطنتش. من مادر شرمنده ای هستم که از نبودن در کنارت شرمنده هستم دخترم.

 پ . ن : می خواستم بنویسم از ماه های سختی که دارم پشت سر می گذارم. از دقایق ندیدن هات ، نشنیدنهات . تو داری بزرگ می شی اونقدر بزرگ که لحنت ، طنین صدات ، حتی آرزوهات عوض شدن. و من خسته ام از مشغله زیادی که برای خودم ساختم . خسته ام از کنایه زدن های میم بهم . اینکه دائم باید برای رفتارهای ناشی از خستگی هام جواب پس بدم . این روزها دائما دارم خودمو با بقیه مادرها مقایسه می کنم. توی این مواقع همش به خودم می گم آیا ارزشش رو داره . مخصوصا وقتی نگاه های پرسشگر اطرافیانم  رو می بینم . خدا جونم مواظب پرنیان کوچک من باش. 

نظرات ()



دختر کوچولوی من سلام
نویسنده: وفا - سه‌شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٩

دختر کوچولوی من سلام دیدن دنیا از دریچه ی چشم های تو برای من سرگرم کننده ترین چیزهاست.

 

در ماه گذشته پرنیان دچار سرماخوردگی بدی شده بود که به واسطه عدم تخلیه خلط از گلوش دائما دچار حالت تهوع و استفراغ می شد. یک شب که کوچولوم حال چندان خوشی نداشت قریب به 45 دقیقه با بازی و سرگرم کردنش موفق شدم با وجود بی میلی اش غذاش رو بهش بدم ولی دقیقا سر لقمه آخر با یک سرفه تموم زحماتم به باد رفت . دخترکم توی اون لحظه گفت : هی بهت گفتم به من غذا نده دیدی هیچ فایده ای نداشت همه رو برگردوندم . تا قبل از اون لحظه اونقدر عصبی بودم که بهترین چیزها هم خوشحالم نمی کرد ولی این جمله دخترک تمام وجودم رو از خنده و قهقه پر کرد.

 

 

پرنیان این روزها بازی  جدیدی یاد گرفته و اون هم اینه که نقش های ما رو درخونه عوض می کنه . من بچه می شم ، پدرش مامان و خودش هم بابا می شه. این بازی گاهی اوقات می شه بلای آسمونی برای دارنده نقش بچه . علت اصلی اش هم اینه که نقش اول این بازی همون بچه است که من باشم باید به همه حرفای بابام گوش بدم و الا صد بار همون دستور تکرار می شه. باید با موتور بابا به مدرسه برم و راس ساعت 8! جلوی در مدرسه باشم تا بابا پرنیان بیاد و منو از مدرسه برداره و با هل دادن موتور بابا به خونه برسیم.نقش مامان خیلی سبک تره نهایتا زمانیکه بچه مدرسه است مامان و بابا با هم می رند فروشگاه ولی بچه مراسم مشق نوشتن ، غذا خوردن و ... رو هم داره .

 

جشن عروسی عموی پرنیان در آبان ماه برگزارشد. پرنیان از ذوقش تمام اون هفته به خانواده من پز عروسی عموجونش رو می داد و به مادرم گفته بود : مامان جون می دونی عموم با زنعموازدباج کرده .من هم می خوام با بابام عروسی کنم .

 

یک روز پرنیان از من پرسید : مامان تو و بابا با هم هستید و زن و شوهرید . می شه منم با بابام ازدباج کنم و تنها نباشم ! ( قریب به یک هفته توی خونه ما عروسی بود اون هم عروسی پرپر با بابا. ضمن اینکه یکبار تو خونه مامانی دست باباش رو گرفته بود و به تقلید از عروس و داماد از باباش می خواست که باهاش برقصه.)

 

توی جشن عروسی پرنیان به محض دیدن عروس با تعجب گفته بود : تو چقدر بزرگی!

 

بماند که در عروسی و حواشی اون چقدر اذیت کرد و آتیش سوزوند.روز پاتختی هم بعد از اعلام کادوها پرنیان یواشکی به اتاقی که کادوها رو گذاشته بودن رفته بودن و یک عدد از پوشش های ظرف ها را کاملا پودر کرده و برای خودش یک برف بازی حسابی راه انداخته بود و من هم توی آشپزخانه مادر میم مشغول بودم که ناگهان دختر دایی میم در حالیکه ازخنده قرمز شده بود منو صدا کرد و گفت بیا ببین پرنیان چکار کرده . راستش بواسطه سابقه خرابش ترسیدم که نکنه جوجه ام جلوی جمع روی فرش اتاق جیش کرده ( و واقعا نگران از دست رفتن اعتماد به نفس عزیزکم بودم.) وقتی وارد اتاق شدم و صحنه برف بازی دخترم رو که بدون توجه به مهمونها مشغول بود دیدم نفس راحتی کشیدم و با یک تذکر کوچیک سر و ته ماجرا رو هم آوردم و سریع با جارو برقی مساله ختم به خیر شد .

 

در روز عید غدیر ما به جشن عید در باشگاه ورزشی خاله ام دعوت شدیم که بعد از برگزاری مراسم جشن خردسالان باشگاه حرکات نمایشی ژیمناستیک رو اجرا کردند و همینجا بود که احساسات مادرانه من ، خواهر و همسر برادرم به غلیان در اومد که ما هم این نوگلان نشکفته خودمون رو به باشگاه ببریم تا استعدادهای خودشونو رو کنند . در همین اثنا قرار و مدارها گذاشته شد که برای روزهای فرد بچه ها رو به کلاس ژیمناستیک ببریم .البته از همون اول کار من تا حدودی مطمئن بودم که اینکار برای پرپرم جواب نمی ده.( پرنیان خانوم خوابیدن رو به نشستن ، نشستن رو به ایستادن و ایستادن رو به دویدن ترجیح می دن .)ولی برای اینکه از اول کارآیه یاس نخونده باشم با این قرار موافقت کردم. روز یکشنبه با تماس مریم همسر برادرم قرار شد ساعت 4 بعد از ظهر بیاد و پرنیان رو به کلاس ببره ( من روزهای یکشنبه و پنج شنبه تو این ساعت تو دانشگاه کلاس دارم .) خلاصه حوالی ساعت 4:20 بود که به مریم زنگ زدم. با صدای خنده متوجه شدم که از پس پرنیان برنیومده و با پرنیان در حیاط باشگاه نشستند . قضیه از این قرار بوده که به محض شروع کلاس و ترک کردن سالن بوسیله مادرها پرنیان شروع کرده به آژیر کشیدن و بدون حضور مریم اقدام به انجام حرکت ها نمی کرده . البته برای مربی کلاس که خاله من باشه هم تره خورد نمی کرده و فقط با آهنگ ها می رقصیده. شب که از دانشگاه به خونه اومدم در جواب سوالم مبنی بر اینکه از کلاس خوشش اومده یا نه گفت: ژیمناستک رو دوست ندارم منو ببر مرد کودک. امیدوارم طبع تنوع طلبش در مورد مهد جواب بده .( البته یکی از دلایل قبول نکردن مهد نرفتن من با او به کلاس هم هست . که با توجه به شرایطم بعید می دونم که بتونم همراهی اش کنم.)

 

در راستای رسیدن به هدف گذاشتن پرنیان در مهدکودک و جدا شدن از والدین ما پنج شنبه گذشته پرنیان رو به مهد کودک نزدیک خونه بردم . بچه ام اول صبحی که از خواب پا شد اونقدر ذوق کرد از اینکه امروز به مهدکودک می ره که کاری که همیشه ازش بعید بود یعنی پیاده رفتن تموم مسیر رو خودش انجام داد . فقط تو راه دائما به من تکرار می کرد که باید پیشش بمونم . ضمنا به مهدکودکی شقایق می ره هم نمی رن باید مهد کودک خودش باشه .خلاصه به محض وارد شدن به دفتر مهد یخ زدیم . چون یکی از مربیان مهد اعلام داشت که ظرفیت مهد پر شده . من و بچه ام هم با دو فروند دماغ سوخته برگشتیم . تفاوت در برگشت فقط ناراحتی از پر شدن ظرفیت مهد نبود چون دیگه پرپر حتی حاضر نبود یک قدم هم پیاده بیاد که البته با ترفند بازی توی پارک نزدیک خونه تا حدودی موفق شدم بچه ام خیلی ناراحت نشه ولی به محض رسیدن به خونه به باباش زنگ زده و اعلام کرد که او رو به مهدکودک راه ندادن!

 

پرنیان رو تا حدودی با محرم و امام حسین آشنا کردم. و قصه عاشورا رو به زبون ساده براش گفتم . جالبه پرنیان به علی اصغر می گه علی اسگر.

نظرات ()



 
نویسنده: وفا - سه‌شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٩

توی این چند ماهی که نبودم این اتفاقا افتاده:

دخترکم عاشق اینه که به محض اینکه وارد خونه بشه صندل سفیدش رو بیاره و بپوشه و جالب اینجاست که هیچ کفش دیگری را اینجوری عزیز نمی شمره.

 

یکی از کارهایی که تو این مدت به فکرم افتاده ضبط کردن صداشه . به خاطر همین معمولا ازش می خوایم که یک قصه رو برامون تعریف کنه و ما صداش رو ضبط کنیم که در بیشتر مواقع این پروژه ناتموم باقی می مونه .علتش هم اینه که ایشون متوجه موبایل بنده که در حال ضبط کردن صداش هست می شه و بعد از گرفتن اون از من باید سری آهنگهای درخواستی ایشون پخش بشه.

 

اشتیاق پرنیان برای تولد و علاقه وافرش به تولد باعث شده که دائما توی خونه آلبومش دستش باشه .

 

عادتش این شده که هر نیمه شب بیاد و روی دست من خودش را جا بده در آغوشم و من هم به این عادتش وابسته شدم.

 

پرنیان یک سری دوستهای خیالی داره که دائما داره با اونها حرف می زنه ، با اونها قهر می کنه ، بیرون می ره و عادتهای اونو رو برای ما تعریف می کنه . تازه از همه جالب تر اینکه برای این شخصیت های خیالی اسم هم گذاشته . آدی ، آنی و مانی

آدی اسم پسر خیالی ایه که خیلی هم باهاش عیاقه و با هم بیرون می رند و در ضمن ماشینش هم پرادوئه.

 

گاهی اوقات وقتی من و میم در کنار هم می نشینیم او می آد  و دستانش رو به حالت عکس گرفتن می گیره و با گفتن چیک از ما عکس می گیره.

 

آشپزی کردن یکی دیگه از موارد مورد علاقه دخترکه . به این ترتیب که با وسایل آشپزی اش رو میاره وسط حال یا آشپزخونه ولو می کنه و دستیار سرآشپز (یعنی من و در مواردی پدرش) رو صدا می زنه که به کمکش بریم چون توی اون لحظه آنی و آدی مهموناش هستند و طبیعتا باید غذا درست کنه براشون . نکته جالب قضیه وقتی ایه که در قابلمه غذاش رو بر داریم که با اعتراضش مواجه می شیم که می فرماین دست نزن چند دقیقه دیگه آماده می شه!

 

این روزها علاقه شدیدی به تاکسی و اتوبوس پیدا کرده . طفلکم نمی دونه که برای مسافرت این هفته مان باید قریب به یک روز توی اتوبوس بمونه . امیدوارم که خسته نشه.

 

ما سال گذشته و در سفر سوریه صندل سفید پرنیان رو خریدیم . پرنیان وقتی شنید که ما قصد سفر به کربلا رو داریم . با حالت تحکم آمیزی اعلام کرد که :بریم سوریه نه کربلا. علتش هم ناگفته پیداست . ایشون فکر می کنن فقط در سوریه می شه براش کفش و عروسک خرید.

 

علاقه شدید به مردکودک (مهد کودک) شاید دلیلش تعریف های زیادیه که من از محیطش ، مربی ها و البته اطعمه و اشربه اون براش کردم . معمولا هم توی خونه کیفش رو به دوش می اندازه و آماده رفتن به مردکودک می شه . این مورد در حالی اتفاق افتاده که تا چند ماه پیش وقتی بهش می گفتیم که دوست داره به مهد کودک بره اعلام می کرد که نخیر . بچه ها تو مهدکودک شلوغ می کنن اعصابم خرد می شه!( پرنیان هنوز مهدکودک نمی ره)

 

یکی از تفریحات جدیدش بازی با سی دی هاست و در حین این بازی تعداد زیادی از سی دی های خونه منهدم شده.

 

اسم بعضی ازهمکارام رو یاد گرفته و توی خونه توی اداره بازی اسم همکاراش دقیقا اسم رییس و آبدارچی ماست و جالبتر اینکه مامان رییسشه .نمردیم و حداقل رییس دخترمون شدیم.

 

هر وقت من و میم دو تایی مشغول حرف زدنیم دستاشو روی صورت من یا میم می ذاره و شروع می کنه به حرفای بی سر و ته زدن یعنی با من حرف بزنین .

 

عاشق پارک با وسایل بادیه و تقریبا تفریح درخواستیش در هر بار رفتن به پارک شهریوره.البته در بازی با وسایل بادی خیلی محتاط رفتار می کنه و بیشتر از اتقک توپها سعی می کنه وسایل گمشده مردم مثل کش و گل سرها رو پیدا کنه.

 

هفته پیش پرنیان با پدرش به بیمارستان رفت و واکسن آنفلوانزاش رو زد .البتهپدرجان لطف کردن و در طول مسیر ایشون رو توجیه کردن که دکتر خیلی مهربونه بچه ها رو دوست داره و آمپول درد نداره و خداییش خانم خانما هم سنگ تموم گذشته و همکاری کرده و در نهایت راضی و خوشحال به خونه برگشتن و وقتی من رسیدم خونه جای واکسن رو نشونم داد که با بوسه زدن به اون دردش تسکین پیدا کنه.

 

چند روزیه که یک وقتهایی صدای پرنیان از تو اتاق درنمیاد.ایشون بازی جدید ی رو یاد گرفتن قایم شدن در تنگ ترین و غیر قابل دسترس جاهای خونه در این حالت باید یواشکی وارد اون فضا شد و قربون صدقه اشون رفت تا بیرون بیان.

 

وقتی ناخنهاشو کوتاه میکنم. بلافاصله می دوه و می ره لاکش رو میاره تا براش لاک بزنم.

پرنیان و ستایش... ستایش کوچولو دخترخاله پرنیانه و باید بگم این دو تا کوچولو خیلی خوب با هم کنار میان البته این مورد تنها برای چند دقیقه دوام داره و بعدش دعوا شروع می شه و باید بگم پرنیان با وجود اینکه فقط سه ماه از ستایش بزرگتره ولی بازی با ستایش رو مدیریت کنه و همه چی رو به نفع خودش تموم کنه البته به شیوه قلدر مآبانه.

اغلب پنج شنبه ها دو تایی با هم خونه رو تمیز میکنیم!ترتیب تمیز کردن هم اینجوریه که پرنیان اسپری شیشه شوی دستشه وهی داره میریزه رو میزها و من هم با حرص و جیغ و داد با دستمال تمیز میکنم.

 

یکی از تکیه کلام های میم برای کنایه زدن گفتن کلمه دانشمنده. توی یکی از همین شبها پرنیان داشت یک کاری رو اشتباه انجام می داد که پدرش بهش گفت دانشمند اینطوری نیست . پرنیان هم بلافاصله گفت من که دانشمند نیستم مامانم دانشمنده آخه همش کتاب می خونه!(هندونه به این گندگی تا حالا زیر بغلم نرفته بود.)

 

اعتراف میکنم برای درست دستشویی رفتن دخترک اشک من و میم دراومد جای تعجب هم نیست وقتی واسه دهمین بار با هم بریم دستشویی در انتظار پی پی!! و خانم خانما بی خیال بشن و فرش اتاقشون رو مزین کنن. فرشته صفت ترین پدر و مادر هم عصبی می شن ما که جای خود داریم.

 

بعد از ماه رمضان یک سری مشکلات کلیوی و سنگ کلیه گریبانگرم شده بود که مجبور شدم چند روزی رو دور از میم و پرنیان عزیزم در بیمارستان بگذرونم . بعد از اینکه پرنیان چند شبی رو در خانه مادر میم گذرانده بود . وقتی برای عمل مجدد پس از چند هفته می خواستم به بیمارستان برم . از شب قبل برای پرپرم قضیه بیمارستان رفتنم رو تعریف کردم و به او گفتم که ازش انتظار دارم که دختر خوبی باشه و مامانی اش رو اذیت نکنه . بچه ام که لنگار دوری من در این چند روز خیلی اذیتش کرده بود .آروم به سمت من خزید و گفت : مامان دانشگاه برو به بچه هات درس بده ، نرو بیمارستان. توی اون لحظه به خاطر ابراز علاقه و نگرانی دخترم واقعا روی ابرها بودم.

 

پیرو مریضی ام .یک روز که از درد به خودم می پیچیدم با صدای بلند ناله می کردم . پرنیان هم مشغول تماشای کارتون بود . یک دفعه و به صورت غیر منتظره ای گفت : مامان انقدر نگو درد دارم .ساکت باش دارم کارتون می بینم . همدردی ات منو کشته مادر.

 

 پ.ن :پرنیان وقتی مادرهای ما رو می‏بینه، تموم پته زندگی ما رو می ریزه رو داریه. باید تصمیم اساسی برای این رفتارش بگیریم.

 

 

نظرات ()



من غرغر می کنم پس هستم
نویسنده: وفا - یکشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٩

درسته که این ویلاگ هیچ اولویتی تو زندگی من نداره ( که اگر داشت اینجوری یتیم ولش نمی کردم به امان خدا و همون ماهی یکبار رو حداقل بهش سر می زدم .) ولی دوستش دارم. خیلی و قتها ما آدمها اسیر عادت می شیم و گاهی هم نمی تونیم حسمون رو در قالب کلمات مطرح کنیم . پس ناگزیر ساکت می شیم . و من تو این دو ماه اسیر حس دوم بودم . تعطیلی موقت کارم و بعد هم پیشرفت های ننوشته پرنیان باعث شد که حتی وقتی به این صفحه محبوبم می آم هم نتونم چیزی بنویسم .

خواستم بنویسم که چقدربهم وابسته شدی یا نه برعکس بهت وابسته شدم . خواستم بنویسم تنبلی ات برای گفتن جیش روزگار برامون نذاشته . خواستم بنویسم این روزها با قلدری هات مجبورم می کنی سرت فریاد بکشم . می خواستم از نیمه شب هایی بنویسم که از فرط پر شدن مثانه ات بلند می شی ولی حاضر به رفتن به دستشویی نیستی و من و بابایی رو کلافه می کنی. حالا می بینم که خیلی راحت از روزهای گذشته نوشتم . پس دوباره شروع می کنم.

ضبط صوت بسیار قوی ای برای ضبط کردن حرف ها و تکیه کلام های اطرافیانت داری.

قبلا هم تو این وبلاگ نوشته بودم که قدرت عجیبی در نابود کردن اسباب بازی ها داری . و من هر بار وقتی مستاصل از خراب شدن وسیله ای بهت نهیب می زدم .می گفتم بالاخره موفق شدی فاتحه این رو هم بخونی و نمی دونستم که در حال ضبط کردن حرفام هستی. تا اینکه این هفته توی خونه مامانی وقتی دختر عمع 15 ساله ات داشت با عروسک ور می رفت . به سراغش رفتی و بهش گفتی : فاتحه اینم بخون تا خیالت راحت بشه ! و اینجا بود که همه با چشمای گرد شده و صورتهای قرمز شده از نگهداشتن خنده شون به من و میم نگاه می کردند.

 

چند وقت پیش حسابی دل درد و دل پیچه داشتم و روی تخت غلت می زدم . وقتی که میم متوجه حال بدم شد .ازم خواست که بریم بیمارستان تا دکتر منو ببینه . قبلش از میم خواسته بودم که با پرنیان بازی کنه تا سرش گرم بشه و کمتر بسراغ من بیاد . کوچولوی سیاستمدار من بعد از اینکه شنید باباییش می خواد منو ببره دکتر و دیگه از بازی خبری نیست .سریع اومد کنارم وگفت مامانی سوئیچو بردار و خودت راننده کن برو دکتر آمپول بزن خوب بشی . من و بابا با هم تو خونه می مونیم بازی می کنیم . این هم از دریای محبت بچه ما

نظرات ()



دستاوردهای ما
نویسنده: وفا - چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٩

سال 89 با اتفاقات خوبی از راه رسید. لحظه هایی در زندگی آدم ها هست که باید حتما ثبت شوند. چون به نظر تو که یک مادری اونقدر این لحظه ها مهم است که باید حتما اون را در جایی ثبت کنی . حتی اگه قبل از مادر شدنت حرف زدن در این موارد هم تهوع آور باشه . یکی از دستاوردهای خیلی مهم و بزرگ در ابتدای سال ٨9 از پوشک گرفتن پرنیان بود و این کار یکی از مهم ترین و سخت ترین کارهایی بود که بارها با شکست مواجه شده بود. بعد از تقریبا سه ماه و با فواصل مختلف چند روز پیش پرنیان در یک اقدام متهورانه دیگه پوشک نشد. و دیگه اجازه نداد پوشکش کنم البته بماند که کار ما تازه در اومده و باید تقریبا هر یک ساعت یکبارو  توی دستشویی بگذرونیم ولی از شر کثافت کاری های توی پوشک خلاص شدیم.

پس می شه نتیجه گرفت که تا اینجای سال برای ما موفقیت آمیز بوده. هر چند که عید یکنواختی داشتیم  . چند روز اول عید رو که با خانواده میم و عروس جدید ( زنعموی پرنیان ) گذروندیم و پس از چند روز هم شوهر خاله میم به رحمت خدا رفت و چند روزی رو در مراسم ترحیم گذروندیم .سیزده بدر رو هم در سکوت و آرامش، در خانه برادرم و پارک نزدیک خونه شون گذروندیم .

این روزها پرنیان دائم دنبال یک همبازیه و حتی از هر بچه ای که برای عید دیدنی به خونه ما می اومد هم حتی برای لحظات کوتاه استفاده می کرد .

 سرگرم کردنش هم این روزها خیلی سخت شده و باید بنا به سلیقه اش کل کمدش رو هر روز خالی کنیم و تا فردا صبح با تلی از اسباب بازی در سالن مواجه نشیم ول کن ماجرا نیست.دخترم این روزها داره توانمندیش رو برای آموختن چیزهای تازه به منصه ظهور می رسونه . یادگیری شعر و قصه ، پیشرفتش در نقاشی کشیدن ، بررسی محیط های جدید گویای همین مطلبه .

یکی از خصوصیات دخترکم تنوع طلبی بیش از حدشه بطوریکه بازی با اسباب بازی های قدیمی اش منجر به خراب شدن اون اسباب بازی ها و منهدم شدنشون هست.

استقلالش از ما چیز دیگه ایه که کاملا این روزها قابل لمسه. اینکه اجازه نمی ده کسی در کاری کمکش کنه و حتی در پروژه از پوشک گیری هم تنها به شرطی وارد دستشویی می شه که خودش شلنگ آب رو دستش بگیره و حتی الامکان تمام بدنش ، لباسهاش و هم سرامیکهای دستشویی رو بشوره .مورد دیگه اینکه از پله ها خودش بدون کمک من یا بابا بالا می ره و اگر سهوا در بالا رفتن یکی از پله ها کمکش کرده باشیم . پله بالا اومده رو برمی گرده و دوباره بالا می آد.و یک مورد دیگه هم فشار دادن دکمه آسانسور هست که با تقلا می خواد فشارش بده و چون در بیشتر موارد نمی تونه اینکار رو بکنه یا در آسانسور رو باز کنه با حالت قهر و دعوا اعلام می کنن که با پله ها بریم که البته نظر ایشون منظور نمی شه مگر در مواردی که ایشون از حربه دفاعی اش یعنی جیغ و فریاد استفاده کنه .

نام و نام خاانوادگی افراد فامیل و پدر و مادرهامون رو با شیرین زبونی ادا می کنه و اینجاست که قربون صدقه ها شروع می شه .

روابط عمومی پرنیان خیلی بالاست و به سرعت با همه دوست می شه وتقریبا همه جا بدون کوچکترین رودبایستی با افراد غریبه تر و فامیلهای دورتر آشنا می شه و شروع به سخنرانی می کنه و پیداست که از دیدن آدمهای جدید لذت می بره .کلا بچه ای نیست که توی مهمونی ها از کنار من یا باباش جنب نخوره و همش چشمش به دنبال بچه صاحبخونه و اتاق بچه هاست تا در فرصت مقتضی باب آشنایی و دوستی رو باز کنه. اصولا چون در سخنوری مهارتش زیاده دیگران هم از همصحبتی باهاش بدشون نمی آد.

معضلی که مدتهاست در مواجهه با پرنیان روبرو هستم عدم علاقه اش به حموم کردنه. ولی یه راهکارتازه  برای حلش پیدا کردن و اون اینه که با اردک و چند تا ماهی به حموم می ریم و من بعد از لیف زدن پرنیان باید تک تک این موجودات رو با دقت تمام با لیف و صابون شستشو بدم تا خانومک اجازه بدن به سر مبارکشون شامپو زده بشه . البته برای شستشوی سرش باید بگم که به این ترتیبه که او مساحت حموم رو می دوه و من با دوش به دنبالش سرش رو می شورم. البته بوس حمومی بعد از حموم به بابا دادن هم حکایت خاص خودش رو داره.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »