آروم آروم سال 90 هم داره به پایان میرسه. این سال یکی از پر فراز و نشیب ترین سالهای عمر من بود اتفاقات شیرین و تلخ زیادی برای من افتاد.
سالی که نتیجه چند ماه زحمت و تلاشم رو گرفتم و تونستم به هر دو هدف تعیین شده ام برسم.
پرنیان کوچولوی من که مهدکودکی شد و خوشبختانه تونستم به هدف کوتاه مدتی که برای خودم تعیین کرده بودم برسم.
پرنیان و وقایع اتفاقیه:
روحیه تنوع طلب ایشون :
تا حالا ارتقای شغلی شنیده بودید، حالا می خوام از ارتقا و پیشرفت تحصیلی دخترکم بگم . پرنیان خانم که تا چند ماه پیش بچه مهدکودکی بود از مهد به ستوه اومد و در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت خودش رو ارتقا بده به این ترتیب که یک روز صبح اعلام کرد که دیگه به مهد نمی ره . البته با ایشون به شیوه دموکراتیک برخورد نشد و با استفاده از عنصر زور اونروز رو به مهد مشرف شدند ولی با تحقیقات صورت گرفته از سوی اینجانب به این نتیجه رسیدیم که سرکار خانم چون قدشون از بچه های مهد بلندتره فکر می کنن در شان ایشون نیست که در مهد بمونن و با مذاکراتی که با مسئولان مهد داشتیم ایشون ارتقای تحصیلی داده و طی چهار ماه مقطع تحصیلی خود رو به پیش دبستانی ارتقا داد. البته دانش آموز افتخاری هستند و این یعنی باید دو بار پیش 1 رو بگذرونه.
وای از دست این دختره :
نوشته بودم که پرپر جانمان دلش نی نی می خواهد که البته مال خودمون باشه . چند باری هم تقاضای خودش رو گذاشته برای بررسی ما. اینجاست که مامان به ستوه می آد و شروع می کنه به بافتن یک قصه: ببین دخترم همه بچه ها قبل از اینکه به دنیا بیان اون بالا پشت ابران و منتظرن تا خدا اونا رو بفرسته تو شکم مادراشون .نی نی ما هنوز نوبتش نشده.
و حالا عکس العملهای بعدی:
مامان بیا با هم دعا کنیم تا خدا بچه مون رو زودتر برای ما بفرسته .
مامان می شه به خدا بگی زودتر به امام حسین بگه بیاد (مامان : امام حسین که شهید شده باید بگی امام زمان بیاد) پرپر: نه مامان . اون امام حسینو نمی گم دارم داداشمو می گم. (مامان:بله!) پرپر: آخه خودت گفتی دوست داری اسم نی نیمون امام حسین باشه
* من همیشه اسم حسین رو دوست داشتم و پرپر هم اینو می دونه.
سوالات حیثیتی :
مامان می دونی بچه چه جوری به دنیا می آد؟ خدا بچه ها رو از پشت ابرها پرت می کنه پایین و می ندازه تو سر مامانا . بعدش بچه می ره تو شکم مامانا گنده می شه و بعدش هم بچه ها از پای مامان در می آن.
آخییییییییش
پرنیان و عشق ورزی به بابا :
بابایی وقتی از سرکار اومدی خونه مامانی من اومدم طرفت بغل و بوس بوسیت کردم می دونی چرا ؟ آخه انقدر دلم برات تنگ شده بود که دلم برات غش رفت.
مامان و خونه تکونی:
در حین جمع کردن لباسای قدیمیش و انتقال به کمد دیواری هستم. وقتی لباسهای نوزادیشو نشونش می دم ذوق می کنه و با خوشحالی و شعف اونا رو می گیره دستش بعد یک نگاه عاقل اند سفیهی می کنه و میگه : اینا که مال من نیست این لباسای مهدیه است من که انقدری نبودم!
آره مادر جان ما تو رو از لپ لپ هینقدری در آوردیم.
فلسفه بزرگ شدن:
من بزرگ شدم چون:
دستم به شیر آب دسشویی می رسه.
خودم می تونم در یخچالو باز کنم و آب بردارم.
مامان خانم و آقای پدر بچه تون بزرگ شده چرا باور ندارین
در یک مهمانی رو دربایستی دار:
در منزل عموی پرنیان دعوتیم و فامیل های دورتر هم حضور دارند.در حین خوردن ناهار مقداری غذا روی لباسش می ریزد. پرنیان با صدای خیلی بلند: وای مامان ریخت رو لباس عیدم. و بعد خنده های حضار
معلم آداب:
محمد خواهرزاده ام که کلاس سومیه وارد خونه مامان می شه و سلام نمی کنه.
پرنیان رو به محمد می گه: محمد سلام یادت رفت بکنی کار خیلی بدی کردی.
تولد:
امسال تولد پرنیان رو سه نفری برگزار کردیم . به دو دلیل اولا که مسافرت به کربلا که قرار شد 3 دی بریم و دلیل دیگه اش امر خطیر گشادی پدر و مادر
پس تصمیم گرفتیم که با کمک پود کیک آماده خودمان برای دخترک کیک بپیزیم .هر چند نتیجه کار چنداد دلخواهش نشد و کیکش بعد از برگردوندن از قالب وا رفت ولی از شوق دیدن فشفشه ها و فوت کردن کیک تولدش چیزی به روی ما نیاورد.
کادوی تولدش هم یک النگوی پهن شد که با ذوق تا به خواجه شیراز هم نشونش می داد و لبریز از عشق من و میم رو می بوسید. ای دخترک طلا دوست
البته با وجودی که برای پرپر تولد نگرفته بودیم عزیزانمون ما رو شرمنده کردند و دخترک رو کادو بارون کردن .
و اماااااا
دسته گل های مهد کودک :
گم کردن یک لنگه گوشواره اش
گم کردن 3 لنگه جوراب در فواصل زمانی کوتاه
چنگ زده شدن توسط بچه ها
گم شدن تموم وسایل مهدش
دخترم باید یاد بگیری که قوی بشی هر چند گاهی لطمه خوردنت خیلی آزارم می ده ولی برای اومدن به اجتماع آدم بزرگا هزینه داره. هر چند همیشه من و پدرت سعی می کنیم مثل کوه پشتت وایسیم.( جالبه مربیان مهد عقیده دارن ما پدر و مادرای حساسی هستیم خیلی ممنونم.(با لحن م ه ران م دیری))
فامیلی دوستان مهدکودکی: البته اینها مواردی است که ایشون اصلا قبول ندارن که غلط تلفظ می کنن.
صفاجور ( که صفاجو درسته)
موستمحمدی (که دوست محمدی درسته)
انیتیس(امیتیس)
راستی اسم مادر پیامبر چیه:
پرنیان: خلیجه
عزیزدلم بهترینهای دنیا را برات آرزومندم و از صمیم قلبم بهت افتخار میکنم.
